در گسترهای که خورشید نخستین بار بر آن درخشید، نامی برخاست که تا همیشه در گوش زمان طنینانداز خواهد بود: ایران. سرزمینی که ریشهاش در خاک و خون و خرد امتداد دارد، و در هر ذره از خاکش نَفَسِ تاریخ جاری است.
از دلِ کوههای البرز تا دامنههای زاگرس، نغمهای کهن میپیچد؛ نغمهی ایستادگی و آزادگی. اینجا جاییست که دلیران چون آرش کمانگیر جان خود را پرتاب کردند تا مرزهای شرف را نگاه دارند؛ جایی که کوروش بزرگ آموخت چگونه قدرت را با عدالت در هم آمیزند، و فردوسی، با قلمی چون تیغ، بر سینهی فراموشی، نقش جاودانِ ایران را حک کرد.
ایران، مکتبِ مهر و مردانگی است. از شعلههای پرغرور پرسپولیس تا وزش نسیم اروند، از دشت مغان تا سواحل خزر، روحِ ایران چون اژدهای نور در میان تیرگیها میتازد. هر سنگِ این خاک، داستانی از پیکار و امید دارد؛ هر رود، سوگی و سرودی از روزگار خویش را زمزمه میکند.
و در میان همهی این افسانهها، مردمان ایران، خود حماسهای تازهاند؛ فرزندان خورشید که هرگز چراغ ایمانشان در برابر باد خاموش نمیشود. آنان درمیانهی سختیها میرویند، در دلِ برف بهار میآفرینند، و در تاریکی، ستاره میکارند.
ای ایران! ای سرزمینِ شعر و شمشیر، ای خاکی که نامت را با احترام بر لب میآورند! تو نه فقط سرزمین، که اندیشهای جاودانهای؛ امانتِ هزاران نسل که با خون خود، ایمان، و عشق ساختنت را تداوم بخشیدهاند.
باشد که تا آخرین نفس، نامت بر فرازترین قلهها بماند؛
زیرا هرگاه زمین بلرزد، ایران میایستد — چونان کوهی از جان و جاودانگی.