ایران
نه فقط نامِ یک جغرافیا،
بلکه پرسشی است که تاریخ
بارها از خود پرسیده است.
ایران،
بودنِ ممتد در میان ناپایداریهاست؛
تعلیقی میان آنچه بوده
و آنچه باید باشد.
در این سرزمین،
زمان خطی نیست؛
دایرهایست که
اندیشه، رنج، و معنا
بارها از آن عبور کردهاند
و هر بار
چیزی از خود برجای گذاشتهاند.
ایران را نمیتوان
صرفاً دوست داشت یا انکار کرد؛
ایران را باید
فهمید،
چون مسئله است،
چون تجربه است،
چون زیستن در پرسش است.
این خاک
بارها فروپاشی را دیده
و آموخته است
که بقا
همیشه در پیروزی نیست،
گاه در «ماندن» است،
گاه در «فهمیدن».
ایران،
سرزمینِ انسانهاییست
که میان امید و آگاهی
راه رفتهاند؛
نه سادهدلانه امیدوار،
نه نومیدانه آگاه.
و شاید
معنای ایران همین باشد:
زیستن با تناقض،
بیآنکه از معنا دست بکشیم.
ایران،
نه وعدهی رهاییست
نه محکومیتِ ابدی؛
ایران
فرصت اندیشیدن است
در جهانی
که اندیشه را
ساده دوست ندارد.

دیدگاهتان را بنویسید